مثــــلِ یک رویا...!
سلام عزیزمامان.خوبی عشقم؟چندروزه نیومدم وبلاگت،آخه هنوز مشهدم و به نت دسترسی ندارم .گلم خیلی دلم برای وبلاگت تنگ شده بود،برا نوشتن خاطراتی در مورد تو.بابایی شنبه حرکت کرد وتهنا رفت خونه و منو تو مشهد موندیم .اولین نبضهات رو تو مشهد حس کردم،نبضهایی که توهم نبود،یه واقعیت دوست داشتنی بود.وقتی احساس کردم انگار کل دنیا رو بهم هدیه دادن.منم برات جایزه خریدم یه شلوار و پاپوش خوکشل.سعی کردم یه جور بردارم که هم دخملونه باشه و هم پسملونه..عزیزکم حالا با حس نبضهات که البته کم و کوتاهه جون دوباره میگیرم.
راستی مهربونم چون نت عزیز جون قطعه همه ی خاطراتتو تو این پست جا میدم.
سلام عزیزمامان.خوبی عشقم؟چندروزه نیومدم وبلاگت،آخه هنوز مشهدم و به نت دسترسی ندارم .گلم خیلی دلم برای وبلاگت تنگ شده بود،برا نوشتن خاطراتی در مورد تو.بابایی شنبه حرکت کرد وتهنا رفت خونه و منو تو مشهد موندیم .اولین نبضهات رو تو مشهد حس کردم،نبضهایی که توهم نبود،یه واقعیت دوست داشتنی بود.وقتی احساس کردم انگار کل دنیا رو بهم هدیه دادن.منم برات جایزه خریدم یه شلوار و پاپوش خوکشل.سعی کردم یه جور بردارم که هم دخملونه باشه و هم پسملونه..عزیزکم حالا با حس نبضهات که البته کم و کوتاهه جون دوباره میگیرم.
راستی مهربونم چون نت عزیز جون قطعه همه ی خاطراتتو تو این پست جا میدم.
تاریخ29|11|91ساعت 5 مطب دکتر بتول ساعدی وقت گرفتیم و باعزیز جوون رفتیم اونجا .وقتی رفتم داخل خانم دکتر اول از همه وزنم کرد...شده بودم 70ونیم کیلو .تعجب کردم .و بهد دراز کشیدم تا قشنگترین صدای دنیا رو برای دومین بار بشنوم ولی خیلی استرس داشتم ،یه استرس همراه با ذوووووووق،صدای قلبت خیلی قویتر شده بود معلومه داری بزرگ میشی فدات شم.صدای قلبتو یه کوچولو ضبط کردم و هر روز گوش میکنم.بعد هم با خانم دکتر صحبت کردم و برام تست غربالگری نوشت..وقتی رفتیم سونو عزیز جونی هم تو اتاق بود و من یه گردالوی ناز دیدم و زدم زیر گریه و گفتم این سر بچمه؟خانم دکتر گفت بله نیم رخ کرده. .خانم دکتر سن دقیق شما رو در 29پ11پ91گفت 18هفته و یک روز
عزیزکم حس غیر قابل توصیفی بود در حدی که اصلا نمیتونم بیان کنم..عزیز جونی فیلم گرفت.جنسیتتم همونجا اعلام کردن.
وای خدایا هزاران مرتبه شکر.خانم دکتر گفت:پسره
منم دیگه هیچ جا رو نمیدیدم چون چشام پر اشک بود و فقط و فقط اشک میریختم.اشک شوق..آزمایش خون هم دادم و گفتن یه هفته دیگه جوابش میاد.پسرم حالا من میتونم صدات بزنم و با عشق اسم نازتو صدا بزنم و باهات حرف بزنم..
بعد ما رفتیم خونه خاله صدیق و من موندم و اس ام اسها و تماسهای بابایی .آخه این حقشه که بدونه وروجکش چیه،ولی من بدجنسی کردم و گفتم این خبرو تلفنی نمیگم.به دو دلیل.یکی اینکه تا من نیومدم به پدر جون و عمه جون و عمو ها میگه . دوم اینکه هیچوقت نباید خبر به این خوبی رو تلفنی گفت،باید رودر رو باشیم و برق ذوق و خوشحالی رو تو چشمان هم ببینیم.ولی بابایی ول کن نبود و دیگه آروم آروم منو از همه چیز حتی اس ام اس و شنیدن صداش داشت محروم میکرد.و منم ازش خواستم قول بده به هیچ کس نگه و بابا برا اولین بار تو زندگیمون قسم خورد ولی میگفت من مطمئنم که پسره.منم بعد از کلی حرص درآوردن گفتم سونو تصویر امیررضا رو نشون داد.
بابایی یه داد زد و با شادی میگفت بچه پسره قند عسله!!!اون لحظه واقعا منو بابا تو اوج خوشبختی بودیم و البته هستیم.من به بابا گفتم خوشبختی ما رو محاصره کرده انشالله این روزای خوب هیچ وقت تموم نشه.
پسرم الان دستم رو شکممه و برگه ی سونو روبروم. دارم دیونت میشم.ببین چقده ماهی حتما رفتم خونه عکستو میذارم تو بلاگت تا برات یادگاری بمونه.
بابایی هم فردا با پدرجون میان مشهد و این خبر خوبو خودم به پدرجون میگم.اسمتم از همون زمان که منو بابا تازه نامزد کرده بودیم ،یعنی سال 87 تعیین کردیم.
خوب پسرم بهتره آروم آروم برم بخابم که فردا کلی کار دارم وچون بابایی میخوادبیادددد.
شب بخیر پسر گلم



مثــــلِ یک رویا...!
